۲۶ آبان ۱۳۹۴
|
دختران شهید ستار ابراهیمی از کتابی درباره مادرشان می گویند؛ «دختر شینا» قسمت اول
دختران شهید ستار ابراهیمی از کتابی درباره مادرشان می گویند؛ «دختر شینا» قسمت اول
گفت: «درضمن باید تمرین کنی از این به بعد به من بگویی ستار، حاج ستار. بعد از شهادتم هیچ‌کس مرا به اسم صمد نمی‌شناسد. تمرین کن! خودت اذیت میشوی‌ها!»
گروه جهاد و مقاومت مشرق - اسم شناسنامه‌اي صمد، ستار بود و اسم ستار، برادرش، صمد. اما همه برعكس صدايشان مي‌زدند. صمد مي‌گفت:«اگر كسي توي جبهه يا محل كار صدايم بزند صمد، فكر مي‌كنم يا اشتباه گرفته يا با برادرم كار دارد». مي‌خنديد و به شوخي مي‌گفت: «اين باباي ما هم چه كارها مي‌كند». بلند شدم و با لج گفتم: «من خوابم مي‌آيد. شب به‌خير حاج صمد آقا». اين سطور برگرفته از كتاب «دختر شينا»، خاطرات بانو قدم‌خير محمدي كنعان، همسر سردار شهيد حاج ستار ابراهيمي هژير است كه به قلم بهناز ضرابي‌زاده به رشته تحرير درآمده است. كتابي كه سال 90از سوي انتشارات سوره مهر منتشر شد و تا امروز، 35بار تجديد چاپ شده و اين روزها بيش از پيش به بهانه مسابقه بزرگ كتابخواني «كتاب و زندگي» به ميان خانواده‌هاي ايراني راه پيدا كرده است.روح آسماني حاج ستار، زندگي روحاني همسر شيرزن او، روايت زيباي دختر شينا، موفقيت روزافزون اين كتاب در جلب نظر خوانندگان و از همه مهم‌تر تمجيد رهبر معظم انقلاب از خانواده سردار شهيد ابراهيمي و تقريظ روي اين كتاب، همه و همه بهانه‌اي شد تا در نشستي صميمانه، 4دختر دردانه شهيد ستار ابراهيمي و نويسنده كتاب دختر شينا را گرد هم آورديم و با ياد اين سردار شهيد، لحظاتي از زندگي معمولي فاصله بگيريم. شهيد ستار ابراهيمي 4 دختر به نام‌هاي خديجه، معصومه، سميه و زهرا و يك پسر به نام مهدي از خود براي قدم خير، دختر شينا، به يادگار گذاشت. «شيرين‌جان» نام مادر قدم خير بود و خديجه، دختر بزرگ حاج ستار، در اوان كودكي و پس از زبان گشودن او را «شينا» صدا كرد؛ نامي كه در اندك مدتي روي شيرين‌جان ماند و بعدها روي كتاب خاطرات قدم خير. بناي مصاحبه را با حضور نويسنده كتاب در منزل خديجه خانم گذاشتيم اما در بدو ورود با 4 دختر اين شهيد بزرگوار مواجه شديم. شايد از همين جا بتوان ميزان وفاداري فرزندان شهيد به مقام رفيع پدر را حدس زد. از فرصت پيش آمده حسن استفاده را برديم و زبان حال تك تك اين دختران شهيد را جويا شويم. اگر بخواهيد مادر خود را در يك كلمه توصيف كنيد چه مي‌گوييد؟ خديجه: صبور، فداكار و ايثارگر. معصومه: يك مادر دوست داشتني، لوس، تسلاي بابا و يك زن نجيب باحياي اهل زندگي. سميه: همسر دوست بودن و عاشق فرزند بودن. زهرا: دوست داشتني براي فرزندان و براي همسرش. بعد از شهادت پدر، امور خانه و خانواده چطور مديريت شد؟ معصومه: از همه لحاظ مديريت خانه با مادرم بود. به‌نوعي حرف اول و آخر را در خانه مادر مي‌زد. به امور تربيتي و تحصيلي ما به‌طور كامل رسيدگي مي‌كرد. زهرا: البته قبل از شهادت پدر هم به نوعي مديريت خانه با مادرم بود، بدون احتساب مدت زمان كوتاهي كه سرجمع، پدرم فرصت آن را پيدا كرد كه در بحبوحه مبارزات و دفاع، در ميان خانه و خانواده‌اش باشد. مادرتان چقدر در امور تربيتي شما از پدر مايه مي‌گذاشت؟ مثلا براي مجاب كردن شما به انجام دادن يا ندادن كاري مي‌گفت پدرتان اين كار را دوست داشت يا از اين حركت خوش‌اش نمي‌آمد؟ خديجه: همين امروز قبل از آمدن شما، خواهرها باهم كه صحبت مي‌كرديم بين حرف‌ها گفتم «به جان بابا» و بعد به اين فكر كرديم كه مادر طوري با ما رفتار كرده كه ما هنوز هم كه هنوز است نبودن بابا را باور نكرده‌ايم و براي همين هيچ‌وقت نگفته‌ايم «به روح بابا». سميه: همه لحظات، ما حضور پدر را دركنار خودمان اينگونه حس مي‌كرديم. همين الان هم اگر مشكلي براي هركدام از ما پيش بيايد مسيرمان گلزار شهداست و فقط با زيارت مزار پدرم آرام مي‌شويم. همانطور كه حضرت امام(ره) فرمودند شهدا امامزادگان عشقند. معصومه: مادر ما را طوري بار آورده بودند كه خودمان، هم حضور پدر را حتي بعد از شهادتش در لحظه لحظه زندگي با تمام وجود حس مي‌كرديم و هم مي‌دانستيم كه پدر، ناظر بر اعمال ماست و ما رامي‌بيند، به همين دليل خيلي مراقب بوديم كه خطايي انجام ندهيم و همين نشان مي‌دهد كه مادر چقدر در تربيت ما از پدر مايه گذاشته است. دختران شهید ستار ابراهیمی از کتابی درباره مادرشان می گویند؛ «دختر شینا» در توصيف مادر از كلمه «دوست‌داشتني» استفاده كرديد، مرحومه محمدي در كنار اين دوست‌داشتني بودن، چقدر در امور تربيتي شما جديت به خرج مي‌داد؟ زهرا: امتيازي كه در رفتار مامان بود و شايد خيلي از والدين امروزي نتوانند آن‌را رعايت كنند دقيقا همين بود كه در عين دوست داشتن، جديت هم در رفتارشان داشتند؛ يعني اينطور نبود كه خيلي ما را نازپرورده بار‌بياورد. دركنار آن فضاي عاطفي كه بين ما و خودش ايجاد كرده بود اگر اشتباهي از هريك از ما سر مي‌زد حتما جديت به خرج مي‌داد و اگر لازم بود از اهرم‌هاي تنبيهي خاص استفاده مي‌كرد. تنبيه بدني در كار نبود اما طوري رفتار مي‌كرد كه متوجه اشتباه خود مي‌شديم و درصدد جبران اين اشتباه برمي‌آمديم. سردار شهيد ابراهيمي، با اين استدلال كه «براي بچه‌ها بهتر است» وصيت مي‌كند كه درصورت شهادت، در همدان دفن شده و خانواده هم در همدان بمانند. چقدر اين وصيت در روند زندگي شما تأثيرگذار بوده؟ زهرا: امكان داشت بعد از شهادت بابا، پدربزرگ و مادربزرگ بيش از پيش دلتنگ نوه‌هاي خود شده و نتوانند رنج مسافت قايش تا همدان را بر دوش بكشند يا زندگي براي يك زن جوان با 5 بچه قد و نيم قد در يك شهر غريب را سخت‌تر از حد تصور احساس مي‌كردند و به همين دليل، خواستار نقل مكان ما به قايش مي‌شدند. پدر در واقع با اين وصيت آب پاكي را بردست همه ريخته چرا كه مي‌دانست امكانات تحصيلي و رفاهي در همدان قابل مقايسه با روستاها نيست. گرچه عمل به اين وصيت براي مادر خيلي سخت بود و در واقع حمايت عاطفي دوجانبه از سوي خانواده خود و خانواده بابا را از دست داده بود اما من براي اين اقدام، از مادرم بسيار ممنونم. سميه: شهادت جزو آرمان‌هاي بابا بود و مسلما هر بار كه به جبهه مي‌رفته مي‌دانسته كه احتمال دارد بازگشتي دركار نباشد اما اين وصيت او نشان مي‌دهد كه در عين آرمانگرايي، چقدر به فكر آينده خانواده‌اش بوده است. رفتار مادر نسبت به شهيد بزرگوار مخصوصا بعد از شهادت ايشان، چگونه بود؟ خديجه: خيلي از همسران جوان شهدا، بعد از شهادت همسران خود ازدواج مجدد كردند اما مادر ما، در رفتار و سيماي هريك از بچه‌ها، پدر را زنده مي‌ديد. بارها به هريك از ما مي‌گفت كه فلان ويژگي پدر را برايش تداعي مي‌كنيم و به همين دليل هيچ‌وقت به ازدواج مجدد فكر نكرد. خوانندگان كتاب به شيوه نگارشي غافلگير كننده‌اي به 2‌اسمه بودن شهيدان ستار و صمد ابراهيمي پي مي‌برند، حالا پدر براي شما ستار است يا صمد؟ معصومه: صمد. چرا كه مادرم او را هميشه به اين اسم صدا مي‌زد. زهرا: موقعي كه پدرم شهيد شد من حدودا يكساله بودم و سميه هم دوساله، براي همين ما 2 تا هيچ‌وقت پدر را صدا نزديم اما براي من همان «حاج ستار» است. خديجه: (مي‌خندد)اين ماجرا، هم براي پدر كمي حاشيه‌ساز شد و هم براي كتاب. مدير مدرسه پسرم كه از قضا با پدر شهيدم همدوره بوده، حين خواندن «دختر شينا» به اين بخش از كتاب كه رسيدتماس گرفت و با جديت گفت: خانم ابراهيمي، كتاب غلط چاپي دارد يا اشتباه نويسنده است؟ نام شهيد ستار، به اشتباه صمد نوشته شده است و اين شد كه ماجراي تفاوت نام شناسنامه‌اي پدر و نامي كه به آن خطاب مي‌شدند را برايشان توضيح دادم. معصومه: البته اين را هم بگويم كه ما بچه‌ها اغلب اسم پدرم را صدا نمي‌زديم. بعد از تشرف پدر به حج، گرچه در ايام جواني او اتفاق افتاد اما مادرم به ما ياد داده بود كه او را «حاج آقا» خطاب كنيم. از حاج ستار شهيد خاطره‌اي در ذهن داريد؟ يا خواب او را ديده‌ايد؟ زهرا: راستش خاطره كه هيچ! آنقدر كوچك بودم كه از پدر هيچ خاطره‌اي در ذهن ندارم اما در مقاطع حساس زندگي‌ام مثل قبولي در دانشگاه و ازدواج، به خوابم آمده است البته خوابي در حد يك لبخند پدر، دقيقا مشابه عكس‌هايي كه از او ديده‌ام (زهرا اكنون دكتري... دارد). معصومه: پدر خيلي به درس و مشق ما علاقه داشت. بعيد بود از جبهه بيايد و دفتر مشق ما را چك نكند يا از وضعيت درسي ما نپرسد. اينكه دقيقا روي خط زمينه بنويسيم و دفتر و كتاب ما تميز و مرتب باشد برايش مهم بود. جز اين، سوغاتي‌هايي كه پدر برايمان مي‌آورد هيچ‌وقت يادم نمي‌رود. اجناس به روز و شيك بازار را برايمان كادو مي‌آورد، از هواپيماي اسباب‌بازي گرفته تا شلوار جين (با خنده مي‌گويد فكر كنيد 30سال پيش، شلوار لي) و كاپشن و چادر. مادرم اكثر اسباب‌بازي‌هايمان را نگه‌داشته و در سيسموني هريك از ما، يكي‌دو قلم از آنها را قرار داد. عشق وسايل خانه داشت و سفره هم زياد مي‌خريد(مي‌خندد).همه حساب و كتاب‌ها و اتفاقات روزانه‌اش را مي‌نوشت و به زبان انگليسي هم خيلي علاقه داشت. الان اگر به‌دستنوشته‌هايي كه از او به يادگار مانده نگاه كنيد مي‌بينيد كه در فرصت بين 2‌عمليات و ميان نقشه‌هاي منطقه، لغت انگليسي نوشته و از بر كرده است. زهرا: (با خنده وارد بحث خواهرش مي‌شود) الان اگر پدر زنده بود حتم دارم همه ما تافل داشتيم! سميه: پدر به‌دليل علاقه‌اش به جهاد و حس مسئوليتش در اين زمينه، اغلب مدت زمان كمي در كنار خانواده بود اما همان مدت زماني هم كه به همدان مي‌آمد به‌طور كامل در خانه نمي‌ماند. بعدها از برخي اطرافيان و دوستانش شنيديم كه كارهاي مختلفي را برايشان انجام مي‌داده است؛ مثلا پشت‌بام خانه‌شان را آسفالت كرده است.البته در مدت حضورش سعي مي‌كرد آنطور كه باب دل ماست رفتار كند و مثلا كودك مي‌شد و با ما بازي مي‌كرد. خديجه: پدرم خيلي به حجاب اعتقاد داشت و به آن اهميت مي‌داد. الان كه به عكس‌هاي قديمي كه در كنار پدر داريم نگاه مي‌كنم مي‌بينم كه با وجود خردسالي، ما دخترها، در همه عكس‌ها حجاب كامل و حتي چادر داريم.