۲۹ شهریور ۱۳۹۴
|
آنها که عاشق هم بودند، اما کنار هم نبودند
آنها که عاشق هم بودند، اما کنار هم نبودند
این کتاب روایتی واقعی از ایثار گری های قدم خیر محمدی کنعان، همسر شهید ستار ابراهیمی است. ضرابی زاده دختر شینا را در 19 فصل می نویسد و در سایت سوره مهر در باره این کتاب می گوید:« «دختر شینا» یک کار دلی بود و سفارشی از نهاد خاصی نداشتم. من هیچ آشنایی با این خانواده نداشتم و همواره آرزو داشتم که بتوانم از خطه همدان خانواده‌ای را به ایرانیان معرفی کنم.
دختر شینا که سوره مهر آن را به چاپ رسانده، به کوشش خانم بهناز ضرابی زاده و همکاری خانم قدم خیر محمدی کنعان نوشته شده است. این کتاب روایتی واقعی از ایثار گری های قدم خیر محمدی کنعان، همسر شهید ستار ابراهیمی است. ضرابی زاده دختر شینا را در 19 فصل می نویسد و در سایت سوره مهر در باره این کتاب می گوید:« «دختر شینا» یک کار دلی بود و سفارشی از نهاد خاصی نداشتم. من هیچ آشنایی با این خانواده نداشتم و همواره آرزو داشتم که بتوانم از خطه همدان خانواده‌ای را به ایرانیان معرفی کنم. وقتی زندگی حاج ستار را خواندم خیلی علاقمند شدم تا با همسر ایشان مصاحبه‌ای انجام دهم. حاج ستار کسی بود که در سن 24 سالگی به شهادت رسیده بود و همسر خود را با 5 کودک تنها گذاشته بود. عنوان این اثر از نام مادر قدم خیر محمدی کنعان گرفته شده است. دختر بزرگ این خانواده بعد از تولد به دلیل کودکی نمی‌توانست نام مادربزرگ خود را به خوبی ادا کند و به جای مامان شیرین، از لفظ «مامان شینا» استفاده می‌کرد. این کتاب عاشقانه‌های دو همسر است و زندگی، شور، عشق و معنویت در کتاب موج می‌زند. نوشتن «دختر شینا» دو سال به طول انجامید. بارزترین ویژگی‌ همسر حاج ستار حیا و نجابت وی بود و بارزترین خصیصه خانواده آنها شاد و خوشحال بودن». قدم نو رسیده مبارک قدم خیر که با آمدنش اتفاقات خوبی افتاد، قدم خیر شد. قدم خیر روستای قایش( از توابع همدان) نور چشم پدر و مادرش بود و دختر آخر خانواده، گرچه دردانه پدر بود اما خیلی زود در سن 14 سالگی با ستار ابراهیمی ازدواج کرد. امام آمد بعد از ازدواج به خاطر کار ستار به همدان رفتند. اما ستار به بهانه کار به تهران می رفت و در تظاهرات و پخش اعلامیه ها حضور داشت. قدم خیر به او می گفت : «تو که سرت تو این کارهاست چرا زن گرفته ای؟ زن گرفته ای که عذابم بدهی؟ من چه گناهی کرده ام؟» خدیجه دخترشان که تازه به دنیا آمده بود با صدای گریه قدم خیر از خواب بیدا می شود، ستار گهواره او را تکان می دهد و می گوید:«تو راست می گویی. هر چه بگویی قبول دارم این دفعه دیگر دفعه آخر است. بگذار بروم امامم را ببینم و بیایم اگر از کنارت جم خوردم هرچه دلت خواست بگو». ستار که عاشق امام بود، با آمدن امام کار سیمان و ساختمان را رها کرد و به استقبال امام رفت و خود را سرباز امام نامید و قدم خیر که عاشق ستار است به راه او نیز عشق می ورزد و هر دو با خدای خود پیمان می بندند که تا آخرین قطره خون خویش از امام عاشقان دفاع کنند. طعم همسری فرمانده جنگ ستار که مدتی است شغل خود را تغییر داده است؛ دارای پست فرماندهی سپاه در جنگ می شود و حالا قدم خیر مجبور است بار خانه را تنها به دوش بکشد. کسی چه می داند؟ شاید، تنهایی گاه و بیگاهش تمرینی می شود برای تنهایی همیشگی اش. بار سنگین جنگ در خانه کوچک قدم خیر، روی شانه های نحیف ونجیبش افتاده بود و هیچ کس نفهمید. ستار دیر به دیر به خانه می آمد و قدم خیر 4 فرزند از 5 فرزند خودشان را به دور از ستار به دنیا آورد و چه صبور بچه ها را بزرگ کرد؛ دلتنگ بود و بچه ها را آرام می کرد. چقدر لحظاتی که ستار می آمد خوب بود؛ بچه ها به استقبال پدر می شتافتند و دور هر دو حلقه می زدند. زندگی در پادگان زندگی در همدان دور از خانواده و اقوام و ستار شوهرش برای قدم خیر سخت تر از قبل می شود. قدم خیر مدتی را در پادگان نزدیک شوهرش زندگی می کند اما شرایط مساعد نیست و برمی گردد. مگر می شود ستار نباشد؟! ستار که بارها در جنگ زخمی شده بود، در این رفت و آمدها با صحبتهایش قدم خیر را برای شهادتش آماده می کرد اما تصور نبودن ستار برای قدم غیر ممکن به نظر می رسید. قدم خیر که طعم نبودن گاه و بیگاه ستار را چشیده بود، هیچگاه باور نداشت ستار نباشد. قدم خیر جبهه را دوست داشت و به علایق ستار احترام می گذاشت به او و کارهایش ایمان داشت اما او عاشق ستار بود و نمی توانست باور کند ستار نباشد. وای که وقتی ستار از شهادتش می گفت، قدم خیر چقدر بد اخلاق می شد. قدم خیر باور نداشت که شهادت می تواند برای ستارش هم پیش بیاید. چطور ممکن بود؟! ستار نباشد! شهادت هنر مردان خدا ستار فرمانده بود؛ در عملیاتی برادر خود را از دست می دهد؛ جنازه های زیادی در خاک دشمن مانده است و ستار که نمی تواند همه جنازه ها را بازگرداند؛ برادرش را هم در خاک دشمن جا می گذارد. حالا خود ستار شدیدا زخمی شده است و پدر بی تاب جنازه برادر است. ستار به خاطر مجروحیت چند روزی باید استراحت کند اما پدرش می خواهد که ستار جسد برادر را بیاورد. برای دو، سه روزی به منطقه می رود و چند ماهی باز نمی گردد. بالاخر ستار در عملیات والفجر 8 شهید می شود و به آرزوی خود می رسد و خبر شهادت او به قدم خیر می رسد. تحقیر جنگ 8 سال زندگی عاشقانه قدم خیر و ستار تمام می شود.8 سال با او زندگی کرده است اما یک دل سیر او را ندیده بود. عاشق هم بودند و هیچ وقت باهم نبودند. 8 سال شوهرش بود اما مال او نبود. بچه ها قبل از شهادتش و بعد از آن همیشه بهانه پدر را می گرفتند. گفته بودند همه بچه ها بابایشان می آید دنبالشان، چرا ما بابا نداریم؟ و او گفته بود مامان که دارید! قدم خیر که به تنهایی بزرگ کردن بچه ها عادت دارد مردانه زندگی کرده است و بچه ها را با یاد خدا بزرگ می کند. بارها می افتد و برمی خیزد و جنگ را به زانو در می آورد. فرشته ای از جنس آسمان. قدم خیر زنی که خانواده اش به خاطر حفظ شئونات و عقایدشان او را به مدارس قبل از انقلاب نفرستاده بودند؛ بی سواد مانده بود. او بزرگ بود و از اهالی عشق. عشق را در کنار حاج ستار آموخته بود و طبق وصیتش زینب وار زندگی کرد و رفت. فرشته ای که در 17 دی ماه 1388 به دیدار عشق دیرینه اش می شتابد و خاطره ایثارگری اش همچنان به گوش می رسد. عارفه سادات موسوی