۲۴ شهریور ۱۳۹۴
|
آخرین نفر، آخرین نگاه؛ سهم دختر شینا
آخرین نفر، آخرین نگاه؛ سهم دختر شینا
روایت‌هایی که در این کتاب توسط بهناز ضرابی‌زاده از زبان قدم‌خیر محمدی کنعان نوشته شده نوعی متفاوت از روایت‌های دفاع مقدس است. در این کتاب خواننده با روایت پشت جبهه‌های جنگ روبرو است و با حال و هوای شهرها در دورانی که رزمندگان مشغول نبرد هستند آشنا می‌شود. این کتاب علاوه بر اینکه روایت دفاع مقدس است از یک جنبه دیگر نیز حائز اهمیت است آن هم روایت حال و هوای پشت جبهه است.
به گزارش سراج24،«برادرها، خواهرها، پدر، مادرش و حاج آقایم دور تا دور تابوت حلقه زدند. دلم می‌خواست شینا پیشم بود و توی بغلش گریه می‌کردم. این اواخر حالش خوب نبود. نمی‌توانست از خانه بیرون بیاید. جایی کنار صمد برای من و بچه‌ها نبود. نشستم پایین پایش و آرام گریه کردم و گفتم: «سهم من همیشه از تو همین قدر بود؛ آخرین نفر، آخرین نگاه.» به باغ بهشت که رسیدیدم. دویدم. گفتم: «می‌خواهم حرف‌های آخرم را به او بگویم.» چه جمعیتی آمده بود. تا رسیدم، تابوت روی دست‌های مردم به حرکت درآمد. دنبالش دویدم. دیدم تابوت آن جلو بود و منتظر نماز. ایستادم توی صف. بعد از نماز، صمد دوباره روی دست‌ها به حرکت درآمد. همیشه مال مردم بود. داشتند می‌بردندش؛ بدون غسل و کفن، با همان لباس سبز و قشنگ. گفتم: «بچه‌هایم را بیاورید. این‌ها از فردا بهانه می‌گیرند و بابایشان را از من می‌خواهند. بگذارید ببینند بابایشان رفته و دیگر برنمی‌گردد.» صدای گریه و ناله باغ بهشت را پر کرده بود. تابوت را زمین گذاشتند. صمد من آرام توی تابوت خوابیده بود. جلو رفتم. خدیجه و معصومه را هم با خودم بردم. من که این قدر بی‌تاب بودم، یک دفعه آرام شدم. یاد حرف پدر شوهرم افتادم که گفت: «صمد توی وصیت‌نامه‌اش نوشته به همسرم بگویید بعد از من زینب‌وار زندگی کند.» کنارش نشستم، یک گلوله خورده بود روی گونه‌ی سمت چپش، ریش‌هایش خونی شده بود. بقیه بدنش سالم سالم بود. با همان لباس سیز پاسداری‌اش آرام و آسوده خوابیده بود. صورتش مثل آن روز که از حمام آمده بود و آن پیراهن چهارخانه سفید و آبی را پوشیده بود، قشنگ و نورانی شده بود.» می‌خندید و دندان‌های سفیدش برق می‌زد. کاش کسی نبود. کاش آن جمعیت گریان و سیاه‌پوش دور و برمان نبودند. دلم می‌خواست خم شوم و به یاد آخرین دیدرامان پیشانی‌اش را ببوسم. زیر لب گفتم: «خداحافظ» همین.»