۲۳ شهریور ۱۳۹۴
|
عروسی از قایش
عروسی از قایش
خير بود، قدمت... خير بود، بودنت... خير بود، ماندنت... خير بود، انتظارت... خير بودي، قدم!
به نقل از روزنامه خراسان: حسيني - خير بود، قدمت... خير بود، بودنت... خير بود، ماندنت... خير بود، انتظارت... خير بودي، قدم! خير بود حرف هايت که امروز«دختر شينا» را با قدم به قدم تو، دختران مي خوانند، زنان مي خوانند و مردان مي خوانند تا قدم خير، خيرش را در گوشه قلب هر که با دختر شينا، انس گرفته، بنشاند. تا حماسه دختر بودنت وقتي دست و پيشاني بابا را غرق بوسه مي کردي تا حماسه همسر بودنت وقتي صمد را با «دوستت دارم» به آرزوي تمام جواني اش رساندي تا حماسه مادر بودنت با 5 فرزند که بزرگ ترينشان هنوز نمي توانست تنها به مدرسه برود و کوچک ترينشان هيچ گاه از پدر خاطره و تصويري مستقيم در ذهن ندارد... تا حماسه همه شکيبايي ات ياد دفاع مقدس را بلند و بلندتر فرياد بزند... قصه تو قدم خير! تنها قصه يک زن جوان نيست که در اوج جواني با 5 فرزند، همسر جوانش را که حتي فرصت نيافت يک دل سير تماشايش کند به حجله شهادت مي فرستد، قصه تو، شکوه روزگاري است که در اين ديار زنانش، شيرمرد مي آفريدند و مردانش، براي تمام مردان هستي الگوي مقاومت و ايستادگي رقم مي زدند... قدمت خير بود، دختر شينا! آن قدر خير که آوازه اش در واژه واژه هاي کتابي ثبت شد که امروز قصه گوي زندگي مان شود... قصه تو تنها قصه يک دختر «قايشي» [1] نيست، قصه تو حکايت زن است وقتي در آخرين روز بارداري فرزندش، پارو به دست، در سوز بي امان سرما از نردبان بالامي رود و با لباس مردانه برف پشت بام را پارو مي کند، پيش از آن که صبح، صورت خورشيد را ديده باشد، مبادا مردان همسايه وقتي به پشت بام هايشان مي آيند تا برف ها را پارو کنند بفهمند تو بودي که برف هاي خانه ات را پارو کردي... قصه تو حکايت زن است وقتي دلش از تمام دنيا، شوهرش رامي خواهد، صمد را (که ديگر دوست نداشتي نام شناسنامه اي او يعني ستار را صدا کني) و سرش را زير پتو مي برد تا مادر، خواهر، مادرشوهر، خواهرشوهر، تا هيچ کسي جز خود و خدايش ندانند چقدر دلتنگي زن جوان براي مرد محبوبش کُشنده است.... قصه تو حکايت زني است که دست هايش را روي چارچوب در مي گذارد تا شايد همسرش کمي فقط کمي بيشتر بماند ولي طاقت ندارد ناراحتي مردش را ببيند، دست هايش را جمع مي کند، از سر راه همسر کنار مي رود و با خنده و دعا راهي اش مي کند، راهي آتش، راهي خون، راهي خرمشهر، راهي ِ راهي بي بازگشت، راهي شلمچه، راهي کربلاي 5... قصه تو حکايت زني است که آرزو بر دلش ماند که روز به دنيا آمدن يکي از 5 فرزندش، شويش کنارش نشسته باشد.... قصه تو حکايت هزاران و هزاران عروسي است که هنوز عسل عقد بر کامشان ننشسته، ساک جبهه رفتن شوهر را بسته اند، به دستش سپرده اند و دلشان را به وعده ديدارهاي نامعلوم آرام کرده اند... قصه تو خير است، قدم! اين را دل آرامت گواهي مي داد: «جلو رفتم. خديجه و معصومه را هم با خودم بردم. من که اين قدر بي تاب بودم، يک دفعه آرام شدم. ياد حرف پدرشوهرم افتادم که گفت: «صمد توي وصيت نامه اش نوشته به همسرم بگوييد بعد از من زينب وار زندگي کند.» کنارش نشستم. يک گلوله خورده بود روي گونه سمت چپش. ريش هايش خوني شده بود. بقيه بدنش سالم سالم بود. با همان لباس سبز پاسداري اش آرام و آسوده خوابيده بود. صورتش مثل آن روز که از حمام آمده بود و آن پيراهن چهارخانه سفيد و آبي را پوشيده بود، قشنگ و نوراني شده بود. مي خنديد و دندان هاي سفيدش برق مي زد. کاش کسي نبود کاش آن جمعيت گريان و سياه پوش دور و برمان نبودند. دلم مي خواست خم شوم و به ياد آخرين ديدارمان پيشاني اش را ببوسم. زير لب گفتم: «خداحافظ» همين. ديگر فرصت حرف بيشتري نبود. چند نفر آمدند و صمدم را بردند. صمدي که عاشقش بودم. او را بردند و از من جدايش کردند. ... کمي بعد با پنج تا بچه قد و نيم قد نشسته بودم سر خاکش. باورم نمي شد صمد آن زير باشد؛ زير يک خروار خاک. ... اما نه، صمد هم بود؛ هر لحظه، هر دقيقه. مي ديدمش. بويش را حس مي کردم. آن پيراهن قشنگي را که از مکه آورده بود، اتو کردم و به جالباسي زدم؛ کنار لباس هاي خودمان. بچه ها که از بيرون مي آمدند، دستي روي لباس بابايشان مي کشيدند. پيراهن بابا را بو مي کردند. مي بوسيدند. بوي صمد هميشه بين لباس هاي ما پخش بود. صمد هميشه با ما بود. بچه ها صدايش را مي شنيدند: «درس بخوانيد. با هم مهربان باشيد. مواظب مامان باشيد. خدا را فراموش نکنيد.» گاهي مي آمد نزديکِ نزديک. در گوشم مي گفت: «قدم! زود باش. بچه ها را زودتر بزرگ کن و سر و سامان بده، زود باش. چقدر طولش مي دهي. بايد زودتر از اينجا برويم. زود باش. فقط منتظر تو هستم. زود باش. خيلي وقت است اينجا نشسته ام منتظر توام. ببين بچه ها بزرگ شده اند. دستت را به من بده. بچه ها راهشان را بلدند. بيا جلوتر. دستت را بگذار توي دستم. تنهايي ديگر بس است. بقيه راه را بايد با هم برويم...» (از متن کتاب دختر شينا، صفحات 164و 247 و 248 و 249) قصه تو قدم خير! حکايت عروس هاي بهشتي است که همسرانشان برخاسته از حجله شهادت چشم انتظارشان ايستاده اند.... قدمت خير، قدم! سلام برسان.... رفتن به خير، قدم خير!